گاهی عاشقانه تر
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

[ ۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٢٥ ‎ق.ظ ] [ شیرین ]

[ ۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٢٢ ‎ق.ظ ] [ شیرین ]

[ ۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٥۱ ‎ق.ظ ] [ شیرین ]

 

[ ۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳٠ ‎ق.ظ ] [ شیرین ]

خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود‎.
او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki ‎ زندگی میکند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود.  او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : ” من میدانم که شما چه فکری می کنید ، اما من به شما اطمینان می دهم که من و Vikki فقط هم اتاقی هستیم‎ . ” حدود یک هفته بعد‎ ، Vikki پیش مسعود آمد و گفت : ” از وقتی که مادرت از اینجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده ، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد ؟‎ ” “خب، من شک دارم ، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد‎.” او در ایمیل خود نوشت‎ : مادر عزیزم، من نمی گم که شما قندان را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید .اما در هر صورت واقعیت این است که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده‎ . ” با عشق، مسعود روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود‎ : پسر عزیزم، من نمی گم تو با Vikki رابطه داری ! ، و در ضمن نمی گم که تو باهاش رابطه نداری . اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید ، حتما تا الان قندان را پیدا کرده بود
با عشق ، مامان

[ ۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ] [ شیرین ]

 

جز تو دلم به شوق نگاهی نمی تپد
کو آن نگاه تو که نگاهش کنم کمی
احساس می کنم که به فردا نمی رسم
تکرار می شود غزل سیب و آدمی

خوردم فریب سیب نگاهی که داشتی
من آن همیشه عاشق از شهر رانده ام
از آسمان به روی زمینم کشانده اند
چشمم به راه مانده ز زوری که آمدم

تنها بدی عشق همین است،انتظار
این چشمهای خسته و خیسم به راه تو
مانند ابرهای سیاهند در بهار

 


ادامه مطلب
[ ٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۳:٤۱ ‎ب.ظ ] [ شیرین ]

 

دوستم داره

دوستم نداره

دوستم داره

دوستم نداره

مطمئنم دوستم داره

[ ٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۳:۳٢ ‎ب.ظ ] [ شیرین ]

[ ٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۳:٠٦ ‎ب.ظ ] [ شیرین ]

[ ٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٥٤ ‎ب.ظ ] [ شیرین ]

زندگی زیباست چشمی باز کن          گردشی در کوچه باغ راز کن

هر که عشقش در تماشا نقش بست      عینک بدبینی خود را شکست

علت عاشق ز علتها جداست           عشق اسطرلاب اسرار خداست

من میان جسمها جان دیده ام           درد را افکنده درمان دیده ام

دیده ام بر شاخه احساسها            میتپد دل در شمیم یاسها

زندگی موسیقی گنجشکهاست       زندگی باغ تماشای خداست

گر تو را نور یقین پیدا شود             میتواند زشت هم زیبا شود

حال من در شهر احساسم گم است    حال من عشق تمام مردم است

زندگی یعنی همین  پروازها             صبحها، لبخندها، آوازها

ای خطوط چهره ات قرآن من             ای تو جان جان جان جان من

با تو اشعارم پر از تو میشود           مثنوی هایم همه نو میشود

حرفهایم مرده را جان میدهد        واژه هایم بوی باران میدهد

[ ٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ شیرین ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

شریکم با تو در این درد،منم مثل تو غم دارم،منم محتاج لبخندم،منم دستاتو کم دارم از این بازی طولانی،منم مثل تو دل گیرم منم با عشق درگیرم،منم بی عشق میمیرم!ا
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب
Yahoo Status by RoozGozar.com